تبليغاتX
ناشناس
 
مردی با همه دوست داشتن های غریبانه اش
 

۱

ماریانا ی بیست ساله را به محکمه میبردند،در حالی لباس مندرس زندان بر تنش بود و بر پاهایش زنجیر و قفلهائی،سنگینی میکرد .دستانش را با طناب بسته بودند.نگهبان زندان ،در ورودی دادگاه را باز کرد و با دست آرام،ماریانای خسته و نحیف را به درون دادگاه، هل آرامی داد...به یکباره هیاهوئی در دادگاه حکمفرما شد.همه ایستادند و جهت چهره ها به سمت درب ورودی جائی که ماریانا ایستاده بود ،دوخته شد.اما انگار چهره ماریانا از میان جمعیت ،تنها به دنبال یک نگاه میگشت تا خود را به تمامی به امنیت آن نگاه همیشه آرام بسپارد.و آنطرفتر ریموند با چهره ای زرد و بی قرار در حالی که خستگی و اندوه از رخساره اش فریاد میکشید،هیره در سیمای ماریانا مانده بود...و ماریانا معشوق چندین ساله اش را میان حاضرین یافت...

ماریانا را به جایگاه متهمین بردند...و بعد با ضرباتی بر میز حاکم دادگاه ،جلسه رسمی آغاز شد...

-من قاضی این دادگاه جلسه رسمی  را به نام خداوند آغاز میکنم...خانم ماریانا تولوز،آیا شما از اتهمای که به شما نسبت داده شده مطلع هستید؟

--بله قربان.

-با این حال من جهت اصلاع حاضرین متن اتهامات مطروحه را قرائت میکنم...

خانم ماریانا تولوز،شما متهم هستید به تشویش اذهان و تبلیغ یک شاخه از مذهب مسیحیت که ملحد شناخته شده ...و همچنین شما متهم به مقاومت در برابر دستگیری میباشید...

آیا این اتهامات را میپذیرید...

تمام نگاهها به ماریانا تولوز ،خیره مانده بود...قلب ریموند جوان در سینه اش شدیدا میتپید...زیر لب گفت ،ماریانا نه...تو رو به اون خدائی که میپرستی بگو نه...اعتراف نکن...

ماریانا نگاه عمیقی به چهره ریموند  انداخت و تمام خاطرات چند سال گذشته برایش زنده شد...خاطرات آن شب آشنائیشان...خاطرات کنار دریا،و آن کلبه جنگلی،خاطرات آنهمه کلمات عاشقانه و نگاههای محبت آمیز...،در دلش غوغائی بود...اگر اعتراف میکرد،ریموند و تمام خاطراتش را از دست میداد و معلوم نبود یکعمر ریموند جوان چه میکشید...و اگر اعتراف نمیکرد،به مبانی دین و مذهب خودش خیانت کرده بود...در دلش غو غای عجیبی بود...

-خانم ماریانا تولوز، برای دومین بار از شما میپرسم آیا  اتهام وارده را قبول دارید؟...آیا شما جزو آن فرقه ملحد هستید؟....و در راه پیشرفت آن تبلیغ کرده اید؟

ریموند تقریبا حالش خراب شده بود...

ماریانا یکبار دیگر به چهره ملتمسانه ریموند نگاهی انداخت،انگار با تمام وجودش میشنید که به او میگوید "ماریانا به خاطر عشق بزرگمون یک نه بگو و خودت را خلاص کن"...

ماریانا بلند شد و ایستاد...نگاهی به حاضرین انداخت ...سکوت تمام دادگاه را فراگرفته بود...پس از چند لحظه گفت:

--من ماریانا تولوز،به اینکه عضو کوچکی از آن مذهب هستم ،یقین دارم...مرگ برایم مهم نیست...میدانم حکم شما چیست...اتهامات را افتخار بزرگی میدانم...

جمعیت دچار هیاهو شد...عذه ای او را احمق نمی خواندند...ریموند جوان از حال رفته بود...عذه ای او را یک قهرمان مینامیدند...عده ای او را یک بازیگر...

-حاضرین محترم ساکت باشند...از آنجا که خود ایشان به اتهامات وارده ،اعتراف نمودند...لذا از شهود برای ادای شهادت دعوت نمیشود زیرا نیازی به اینکار دیده نمیشود...رای دادگاه را اعلام میدارم...

خانم ماریانا تولوز،شما بعلت اتهامات وارده و اعتراف شخص خودتان،محکوم به مرگ با گیوتین هستید...اینست جزای بدکاران و کسانی که ایمانشان را فروخته اند.

۲

همانشب در زندان

ریموند عزیز ،آخرین نامه ام را برای تو مینویسم...امشب شب آخر زندگی من است ...من خودم میمیرم ،اما حیات را برای همیشه به تو ارزانی میدارم...معنای عشق همین است...محکم و استوار ماندم ...و همچمان که به دین خود معترف و پایبند ماندم ،به عشق تو مومن و پایبند...این آخرین کلام من است ...پس از من دیگر به من نیندیش،زندگی را برای تو و مرگ را برای خودم طلبیدم...

۳

فردای آنروز ،هنگامی نامه به دست ریموند رسید که در مقابل چشمان دهها نفر گیوتین بر گردن ماریانا تولوز فرود آمده بود...

  نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط مسعود...  | 

در بسیاری از مکاتب و ادیان مختلف که مطالعه کردم ،صداقت و راست گوئی و راست اندیشی را یک اصل بسیار مهم دانسته و در بسیاری از آنها از درستگوئی و حقیقت اندیشی به عنوان برترین پایه و اساس رستگاری انسانها نام برده اند.تا انجا که به پیروان خود امر کرده اند که در هیچ شرائطی و در هیچ احوال و یا اوضاعی دست از صداقت بر ندارند و حقیقت را بگویند...این مسئله تا انجائی پیش رفت که در جنگهای فرقه ای و مذهبی ،بسیاری از طرفداران مذاهب تنها به علت راستگوئی و اقرار به دینشان در بازجوئی ها و یا در محاکم،مورد حکم قرار گرفته و بسیاری از آنها کشته میشدند،در صورتی که صاحب آن دین و یا مکتب براحتی میتوانسته با یک دروغ ساده مثلا اینکه "من پیرو آن مذهب و یا دین نیستم"،جان خودش و در بعضی شرائط جان خانواده اش را نجات دهد...

در جنگهای صلیبی و در جنگهائی که بین مذاهب مختلف مسیحیت اتفاق افتاد و حتی در همین عصر حاضر ،این مسئله به وفور به چشم میخورد...

این پارادوکس   را چگونه میتوان تعبیر کرد؟...آیا راست گوئی در هر شرائطی جایز است؟...حتی به قیمت جان انسان...؟

و اگر خیر پس معنای این دروغهای مصلحتی چیست ؟

پی نوشت:نظر تک تک شما برایم مهم است.

  نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط مسعود...  | 

امروز آزادم تا آسمان را درو کنم و نور بردارم...امروز آزادم تا روی ابر ها بدوم ...آزادم با صدای بلند فریاد کنم...من بهشت را فتح کرده ام...و درست در دل دوزخی اینچنین، فاتح بهشت شدم...

بهشتی که روی بزرگترین دروازه آن چنین نوشته بود:اینجا هر که رسوا نیست ،وارد نشود.

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط مسعود...  | 

در زمین قطعاتیست کنار هم...باغهائی از درختان سیب...تاکستانهائی از انگور...کویری پر از خشکی،پر از تشنگی...دریائی پر از آب...

در زمین قطعاتیست کنار هم...که از ذات خود به حرکتی بس شگفت به چشمان ما رنگ بودن میزنند...اما در همین زمین قطعه ایست از خاک که می اندیشد ،که در شب قدری ،روحی مقدس در آن نشسته  است...قطعه خاکی به نام "تو"...

آنجا ،همان خاک را میگویم،بهشت من است...

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط مسعود...  | 
زبان خامه ندارد سر بیان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

(حافظ)

---------------

به وصالت چگونه اميد؟!!كه فراق تو مرا ميسوزاند...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط مسعود...  | 

تردید میکنی چرا؟...خورشید که از یاد نمیرود...

""دوستت دارم"" هرگز واژه ای نیست که زمان پذیرد...واژه ای نیست که از یاد برود...

""دوستت دارم""بر آمده از عمق وجود توست و تا تو هستی و نفس میکشی،بسیاری هستند که تو را دوست دارند...اما اگر باور کنی ،من از همه بیشتر...

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط مسعود...  | 

مست میشدم  گاهی...گاهی نماز میخواندم...گاهی تو را فریاد میزدم...گاهی که میگفتند قنوت نماز جای دعاهای دل  آدمیست،برایت دعا میکردم...گاهی خودم  را میان خروار ها وازه ÷نهان میکردم...گاهی چشمم را میبستم تا تو تصور کنی که چشم گذاشته ام...گاهی چقدر پنهانی برایت مینوشتم...

اما میان این همه گاهی ها،همیشه دلتنگت بوده ام ....

حالا دلتنگ ترینم...صدایم کن...اسمم را بگو...

  نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط مسعود...  | 

وقتی کوچه دلگیر میشود...خورشید تاب بر میدارد...نفس آینه می گیرد ...و صدا به صدای شب نمیرسد...وقتی پرنده زار میزند ...و پنجره ی تقدیر رو به هیچ باغ و آبادی باز نمیشود...وقتی کویر ترک میخورد ،درست مثل لایه های زبان من...وقتی نمیچرخد ماه...نمیخندد آب...نمیگرید ستاره...با تو از چه بگویم...

با تو از چه بگویم که تکثیر میشوم میان بهت خودم...و دست به دست میروم تا پس کوچه های انتظار...و درست مثل کاغذی مچاله غلت زنان ،باد میبرد مرا...

 رسوا شبی که همه چیز همه جا جمع میشود،چراغها را که روشن کنی،حجم آبی یک نوشته ،یک نامه ، اینبار مرده است...

  نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط مسعود...  | 
بیچاره من...بیچاره پای در گل مانده...بیچاره دلِ در هیجان عشق، خاموش...

ماورای سکوت ....تپش بی صدای تنهائی...فریادِ شکسته ی شب...رویای نا تمام ستاره...

در ماورای سکوت...

نامی شکسته در این قاب نا بجا

حسی چکیده ولی

خشک و بی رمق

دردی تنیده ولی

سرد و بی صدا

آری ...بدیهی است که معنا نمیشوم... 

  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط مسعود...  | 

علیرضا جان،دیشب از من پرسیدی که واژه "راه"چیست که اینقدر در نوشته هایم آورده ام....دیشب فرصت نشد تا در این مورد با هم صحبت کنیم...و اگر چه بسیار این روز ها خسته هستم ،و شاید نتوانم خوب حق مطلب را ادا کنم...اما مختصر توضیحی میدهم...

دوست من...افعال انسان بر سه پایه نهاده شده...نیات و گفتار و عمل...در قرآن مجید آمده است که در روز قیامت انسانها بر اساس نیاتشان محشور میشوند...و همچنین گفته شده که نیکو ترین اعمال به نیات است...از طرفی اگر گفتار و اعمال یکی نباشد،نتیجه خوب از آب در نمی آید...اما ما باید از کجا بدانیم که نیات نیک چیست...و عمل صالح کدام است؟...و گفتار نیکو چگونه گفتاریست؟...اینجاست عزیز من که مسئله هدایت مطرح میشود...هدایت باید باشد تا جهت گفتار و اعمال مشخص گردد...و هدایت امریست از جانب پروردگار...راستش را بخواهی انسان خود باید طالب باشد...تشنه همین هدایت...تشنه دریافت آن ...نه اینکه بنشیند و انتظار داشته باشد که همینجوری هدایت از جانب پروردگار برایش مهیا شود نه...بلکه باید انسان تشنه شود...انسان تشنه آب میجوید...و آب برای سیراب کردن است...هدایت را باید طلب کرد...گاهی در وادی طلب سرگشته میشویم...گاهی نیلز هایمان ا نمیدانیم...اما همینکه راه افتادی و بدنبال طلبت و بئنبال گم شده ات رفتی ،نشانه هائی هست که راه درست را به تو نشان خواهد داد...پس باید دست روی دست نگذاشت...در راه آمدن یعنی همین تلاش کردن...همین جستجو کردن...همین دنبال حقیقتها بودن...در راه آمدن یعنی ،همین که انتظار نداشته باشی از چیزی و یا از کسی و تنها چشم بدوزی به رحمات و نعمات او و پا های استوار خودت...اینرا بدان به ازاء تمام انسانها راه وجود دارد اما راه راست یکراه است ،یک بزرگراه است که به جنات خاوندی میرسد...مفهوم رستگاری و خوشبختی دوست من همین است...تو وقتی احساس رستگاری و خوشبختی میکنی عزیز من ،که در راه باشی...که با روند فطری و درونی و احساسی خودت حرکت مخالف نداشته باشی...و خلاف جریان فطری انسانیت شنا نکرده باشی...خوشبختی دوست من یعنی اینکه از درونت به آرامش رسیده باشی ...و اینرا بدانی که کسی نیست و نمی آید از بیرون که برایت سعادت به ارمغان بیاورد پیش از آنکه تو خود راه سعادت را نپیموده باشی...دوست من آرامش را در درونت نهادینه کن...همیشه یکنفر هست که به حرفهای تو دقیق تر از دیگران گوش میدهد...

دوست من نگاهت را به آخرین نقطه اینراه بدوز...و همراهانت را دوست داشته باش درست مثل وجود خودت...کمکشان کن تا بر مشکلاتشان چیره شوند...کمکشان کن تا از افسردگی ها نجات یابند...عزیز من همه ما انسانها یک شکل نیستیم...احساس مشابه نداریم...رفتار مشابه نداریم...دوست من بدان شکل راه رفتن مهم نیست...اینکه با چه قدمهائی این راه را بروی زیاد اهمیت ندارد...البته دارد ولی نه به اندازه ای که خود در راه بودن اهمیت دارد...بنا بر این اگر کسی به گونه ای رفتار کرد که تو نپسندیدی تحمل کن...اما یک توصیه تو را میکنم از انسانهائی بپر هیز که ممکن است بر تو آسیبی بزنند...در جمع آنان که نیتشان پاک نیست نباش...باآنها مباشرت نکن...با آنانی که احساس دیگران را به تمامی میطلبند و احساس خودشان را مخفی میدارند پیوند نخور ،زیرا باعث تخریب انگیزه های تو میشوند...دوست من...باید اول از دست نیات و اندیشه های نا پسند خودت رها شوی...پس تمرین کن که همیشه خوبی ها را و پاکی ها را ببینی ....اینها را نه برای تو که برای وجود خودم هم گفتم و تذکر دادم...

حرفهایم را شنیدی...خسته تر از آنم که ادامه دهم...

  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط مسعود...  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM